ثمین عشق مامان وآقا

1

خدایانگهدارش باش

 

  


  مینویسم سرشار از عشق برای تویی که همیشه تنها مخاطب خاص دلنوشته های منی برای تو که بخوانی وبدانی

دوست داشتنت در من بی انتهاست


ماشاله 

                               

 

زندگی در جریانه

سلام  وای عزیزم امروز بعداز مدتها اومدم وخواستم برات بنویسم امروز 97/08/21 دوشنبه ای بارانی خدایااااااا چقدر زمان زودتر ار اونچه که تصور میکنیم میگذره خدای من وقتی به پشت سرم نگاه میکنم میبینم چقدر راه طولانی وپر پیچ وخمی رو اومدم تا به اینجا رسیدم وای خدایا فقط میتونم بگم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتت شکرت خدای مهربون من که همیشه کنارمی ومحکم دستمو گرفتی عزیزکم ثمینم حالا ی خانم کلاس اولی شدی که با کلی ذوق وشوق داری روزای خوب مدرسه رو میگذرونی ومامان از دیدن این همه خانمی ومهربونیت سرحال وسرزندس امروز اولین تجربه اردو رفتن داری  صبح که بردمت مدرسهکلی خوشحال بودی عزیزم اگه بخوام از این مدت بگم فقط میشه بگم محمد امینم ی...
21 آبان 1397

بدون عنوان

سلام دوستای نازنینم دوباره با تاخیر اومدم به معنای واقعی وقت کم میارم و به جورایی دنبال ساعت میدووم عزیزانم ممنونم که بیادم بودید  وبا کامنتای پر از عشقتون بهم انرژی میدید فقط اینکه معذرت سعی میکنم در اولین فرصت تاییدشون کنم خوب این مدت غیبت محمد امینم تو 35 روزگی عمل باد فتق کرد و ختنه  شد مفصله باید یه پست جداگونه براش بنویسم اما بهتر دونستم تا اول پستای عقب موندم رو بذارم تا وبلاگ دختر نازنینم نظمش بهم نخوره فعلا 4تا پست عقب مونده رو میذارم تا بعد بازم میگم دوستون دارم وبا دیدن نظراتتون کلی خوشحال میشم ممنونم که هستید ...
24 اسفند 1393

تولد آقای عزیزمون

شرح وظایف من وهمسرم توجه وارضا نیازهای فیزیکی حمایت کردن از همدیگه درهمه شرایط عشق ورزیدن درهمه شرایط احترام درهمه شرایط کمک به همدیگه در همه شرایط و اولویت دونستن خونوامون نسبت به همه   عزیزه جونم ثمینم امسال هم مثل هر سال برا تولد آقای مهربون برنامه ریزی کردم تا سوپرایزش کنم البته هرچند که مختصر بود اما خداروشکر میکنم که آقا خیلی خیلی خوشحال شد خوب بریم سر اصل مطلب ،صبح روز تولد 3/10/1393 زنگ زدم به رستوران تا یه میز رزروکنم و اینکه براشون توضیح بدم که برنامم چیه اصلا جوابگو نبودن بناچار بعدازظهر شما رو گذاشتم خونه همسایه (خاله نسرین ) رفتم تا حضوری صحبت کنم .چ...
24 اسفند 1393

خونه جدید خلی خوش میذله مامان

خوب یه اتفاق غیر منتظره که مثل برق وباد اتفاق افتاد وزندگیمون کلی درگرگون کرد اونم ازنوع انرژی مثبت مثبتش همونطور که گفتم آقاجون برامون یه خونه گرفت خونه ای که از همه لحاظ که فکرشو میکردم مناسب بود تازه سار بزرگتراز خونه قبلیمون ونور گیر وکلی محاسن دیگه که تو این 7سالی که تو خونه خودمون نداشتیم حالا برخورداریم اولش برا خاطر اینکه دسته تنها هستم وکسیو ندارم تا کمکم کنه مخصوصا تو این شرایط بارداریم و اینکه من اصلا تا بحال اسباب کشی نکرده بودم نمیدونستم از کجا شروع کنم باید چکار کنم کمی ناراحت بودم واینکه 7سال تو یه خونه با خاطرات خوبش واتفاقات قشنگش باشی وبخوای ترکش کنی کمی ناراحتم میکرد اما بهرحال گذشت با گرفتن چند روز ...
24 اسفند 1393

ویزیتهای دکتر برا خاطر داداشی

سلام دردونه مامان عزیزم الهی فدای توبشم من که اینقدر روز به روز نازنین تر میشی ثمینم راستش از ماه 6بارداری تصمیم گرفتم تا برم مشهد تا برا نی نی داداشی هم تحت نظر دکتر ارندی دکتر خودت باشم خداروشکر همه چیز خوب بوده انشاله از نیمه های بهمن به بعد هم داداشی کنارمونه ولی خوب این مدت رفت وآمدمون ماجراهایی داشتی که مبخوام تواین پست همشون یجا برات بنویسم عزیزکم اولین باری که میخواستم برم پیش دکترم 1393/08/02 چون وقت قبلی تلفنی یا حضوری نمیداد باید شب قبل اسم مینوشتیم وفردا قبل ساعت3بعدازظهر هم مطلب میبودیم تا اسمم تایید بشه فردا صبح بیدارکه  شدی از پنجره سالن مهد کودک روبروی خونه آقا جون اینا نظرت رو جلب کر...
24 اسفند 1393

عاشقانه

نمی دانم چشـــــــمــانتـــ با مــــــن چه میکند!!! فقط وقتی که نگـــــاهم میکنی چنان دلـــ ـــ ـــم از شیطنــتـــ نگــــاهـــتــ می لـــرزد که حـــــــس می کنم چقدر زیبــــــاست فـــــــــــدا شدن ... برای چـــشـــــمـــهایی که تمام دنیــــــای مـــــن است... ...
24 اسفند 1393

تولد نی نی داداشی

میلادتو شیرینترین بهانه ایست که میتوان با ان به رنج های زندگی هم دل بست ودرمبان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست میلادتو معراج دست های مادرت است وقتی عاشقانه تولدت روشکر میگوید عزیزه مامان بالاخره انتظارت بسر رسید ونی نی داداشیت بدنیا اومد نمیدونم از کجا باید شروع کنم الان که فکرشو میکنم میبینم سخت نه سخت نبود فقط دلمو شکستن خوشیی که باید از بدنیا اومدن بچمون  میداشتیم  رو خواستن بزور ازمون بگیرن اما نتونستن آخه خونواده ما این حرفا وکاراشون رو بی اهمیت بی اهمیت میدونه  عزیزه مامان از همون اول میگم ساعت 2صبح دوشنبه 29/10/1393 یه دردایی زیر دلم حس کردم که نمیذاشت بخوابم تا ساعت4با خودم کلنجار رفتم وهمش میو...
29 بهمن 1393

عزیزانم سلام

سلام دوستای نازنین وگلم عزیزانم ممنونم ازاینکه بفکرم بودید ما خوبیم وخداروشکر همون روبراهیم یعنی تازه روبراه شدیم بزودی با کلی خبر ازنوع خوبش میام فقط اینکه همه چیز خوبه نی نی داداشی خدارو صد هزار مرتبه شکر با وجودی که یکماه زودتر بدنیا اومد خوبه میام بزودی دوستون دارمممممممممممممممممم ...
27 بهمن 1393

یلدای 93

سلام عزیزه جونم دختر نازنینم امسال مامان تصمیم گرفته بودم تا یلدای متفاوت با هرسال داشته باشیم و براهمین میخواستم کرسی بذارم ودکور سنتی بچینم حتی لباس سنتی برا خودم شما نازنینم دخترمم دوختم ومیخواستم خانواده باباحاجی واقاجون اینا رو دعوت کنیم تا شب یلدا درکنارهم باشیم اما متاسفانه برا خاطر اینکه برنامه رنگ اتاقت طول کشید وخونه بهم ریخته بود وسایل اتاقت تو سالن بود نشد..... اما امسال  برنامه متفاوت شب یلدا با سالهای قبل داشتیم امسال خاله میترای نازنین جمعه صبح از تهران اومد وسوپرایز شدیم فراوووووووون صبح روز یکشنبه(روز یلدا) با تلفن آقا جون خبر خوب بعدی شنیدیم وسوپرایز شدیم آقا جون گفت که برامون خونه دیده ...
27 بهمن 1393

دلم ...

سلام مامانم سلام دخترم عزیزم امشب دلم گرفته واومدم تا برات بنویسم بنویسم از دلم که چقدر تنگه چقدر .... آخه قراره کم کم اتاقت رو جداکنم وبذارم شبا تو اتاق خودت بخوابی برا اینکه فکر کردم باورود نی نی داداشی ممکنه شبا اذیت بشی ونتونی راحت بخوابی دلم خیلی گرفته یعنی دیگه نفس ب نفست نمییتونم بخوابم شبا همیشه یه دستت رو سینم میذاری و اون یکی دستت رو گردنم  نفست توی صورتم میخوره وخوابت میبره حالا باید کم کم مامان از این حالت پر عشق جدابشه دلم گرفته خیلی دوست نداشتم از خودم جدات کنم اما نمیشه هرچی فکر کردم وسرچ کردم دیدم اینطوری بهتره اولش گفتم نی نی داداشی رو از همون اول جدا میکنم اما دیدم حد...
4 دی 1393