X
 
خاطرات فرشته کوچولوی من


 

 

عشق يعني تو  


  مینویسم سرشار از عشق برای تویی که همیشه تنها مخاطب خاص دلنوشته های منی برای تو که بخوانی وبدانی

دوست داشتنت در من بی انتهاست


ماشاله 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 21 شهريور 1394 توسط مامان ثمین سادات

سلام دوستای نازنینم دوباره با تاخیر اومدم

به معنای واقعی وقت کم میارم و به جورایی دنبال ساعت میدووم

عزیزانم ممنونم که بیادم بودید  وبا کامنتای پر از عشقتون بهم انرژی میدید فقط اینکه معذرت سعی میکنم در اولین فرصت تاییدشون کنم

خوب این مدت غیبت محمد امینم تو 35 روزگی عمل باد فتق کرد و ختنه  شد مفصله باید یه پست جداگونه براش بنویسم

اما بهتر دونستم تا اول پستای عقب موندم رو بذارم تا وبلاگ دختر نازنینم نظمش بهم نخوره فعلا 4تا پست عقب مونده رو میذارم تا بعد

بازم میگم دوستون دارم وبا دیدن نظراتتون کلی خوشحال میشم

ممنونم که هستیدمحبت


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان ثمین سادات

شرح وظایف من وهمسرم

توجه وارضا نیازهای فیزیکی

حمایت کردن از همدیگه درهمه شرایط

عشق ورزیدن درهمه شرایط

احترام درهمه شرایط

کمک به همدیگه در همه شرایط

و

اولویت دونستن خونوامون نسبت به همه

 

عزیزه جونم ثمینم

امسال هم مثل هر سال برا تولد آقای مهربون برنامه ریزی کردم تا سوپرایزش کنم البته هرچند که مختصر بود اما خداروشکر میکنم که آقا خیلی خیلی خوشحال شد

خوب بریم سر اصل مطلب ،صبح روز تولد 3/10/1393 زنگ زدم به رستوران تا یه میز رزروکنم و اینکه براشون توضیح بدم که برنامم چیه اصلا جوابگو نبودن بناچار بعدازظهر شما رو گذاشتم خونه همسایه (خاله نسرین ) رفتم تا حضوری صحبت کنم .چه بارونی گرفته بود شانس من ، متاسفانه بسته بود وگفتن ساعت7:30 میان وای حالا چکار میکردم مونده بودم رفتم شیرینی فروشی یه کیک وفشفشه گرفتم و بعدشم بانک تا یه کارت هدیه برا همسری بگیرم

برگشتم خونه وکیک قایم کردم تا حتی شما هم متوجه نشی چون میدونستم عاشق کیکی ووقتی آقا بیاد لو میدی

سر درگم بودم از ساعت 7:30به بعد به رستوران زنگ زدم چون هر آن ممکن بود آقا بیاد خونه نمیشد که دیگه حضوری برم تا اینکه جواب دادن وبرنامم گفتم ومیز رزرو شد حالا برا کیک باید چکار میکردم .......

با نسرین جون هماهنگ شدم تا کلید خونه رو بهش بدم ووقتی ما رفتیم کیک ببره رستوران تحویل بده وبقیش با من بود که به یه بهونه برم وبا مسئول رستوران صحبت کنم

همینطور هم شد آقا اومد وگفتم شام نداریم وبریم بیرون اونم قبول کرد وگفت بریم فست فود منم پافشاری که نهههههههههه بریم رستوران قبول کرد وراه افتادیم وقتی رسیدیم وسر میزمون نشستیم خداروشکر ثمین جونم آکواریوم رستوران دید وخواست تا بره پیش ماهیا وبا آقا رفتی منم از فرصت استفاده کردم ووقتی پیش خدمت اومد غذا سفارش دادم وگفتم کیکی که اوردن رو بعداز اینکه شاممون رو خوردیم لطفا میز تمییز کنید وکیک بیارید سر میز

خداروشکر همه چیز روبراه شد اما موقع جمع کردن میز شام چون میدونستم آقا از اینکه سر میز باشه وبیان ظرفارو جمع کنن خوشش نمیاد ودرحقیقت یه جور بی احترامی میدونه ومیگه خوب بریم دیگه منم خوابیدن پامو بهونه کردم تا بشینه وبلند نشه

وقتی پیش خدمت  اومد سر میز وکیک گذاشت ومنم گفتم تولدت مبارک برق تو چشمای آقا کاملا مشخص بود کلی ذوق زده شده بود وسوپرایز......

فشفشه رو گذاشتم رو کیک وروشنش کردم وبا این کار همه حضار سالن متوجه ما شدن وبعدشم تبریک گفتن البته جای خنده داشت چون همه به شما دختر نازنینم تبریک میگفتن وخیال میکردن تولد تویه وای من وآقا تو دلمون میخندیدیم وقتی میومدن سر میز ومیگفتن تولدت مبارک کوچولوی خوشگل

خلاصه شب خوب وقشنگی بود

 واینکه درست تو همین شب قولنامه خونمون نوشتیم واسباب کشی ما قطعی شد خدایا حکمتت رو شکر فقط من میدونم که بین من وتو چی گذشت وازت چی خواستم که حالا این اتفاقات افتاد خدایا ممنونم که هواموداری دوست دارم خداجونم


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان ثمین سادات

خوب یه اتفاق غیر منتظره که مثل برق وباد اتفاق افتاد وزندگیمون کلی درگرگون کرد اونم ازنوع انرژی مثبت مثبتش

همونطور که گفتم آقاجون برامون یه خونه گرفت خونه ای که از همه لحاظ که فکرشو میکردم مناسب بود تازه سار بزرگتراز خونه قبلیمون ونور گیر وکلی محاسن دیگه که تو این 7سالی که تو خونه خودمون نداشتیم حالا برخورداریم

اولش برا خاطر اینکه دسته تنها هستم وکسیو ندارم تا کمکم کنه مخصوصا تو این شرایط بارداریم و اینکه من اصلا تا بحال اسباب کشی نکرده بودم نمیدونستم از کجا شروع کنم باید چکار کنم کمی ناراحت بودم واینکه 7سال تو یه خونه با خاطرات خوبش واتفاقات قشنگش باشی وبخوای ترکش کنی کمی ناراحتم میکرد

اما بهرحال گذشت با گرفتن چند روز کارگر و کمک دوستان همسری همه چیز جا بجا شد

هر چند کمی خسته شدم اما گذشت به این می ارزید چون احساس میکنم کاملا بموقع بود برعکس نظر بعضی ها که تو این شرایط بارداریت اشتباهه و..... منم کاملا راضی بودم چون یه تنوع به موقع بود

خونه جدید تازه ساز وکاملا تمییزه مهمتر از همه اینکه ثمین عاشق این خونه شده

اینم بگم ثمین فقط وقتی خونه هنو خالی بود ووسایل نیورده بودیم اومد ودیگه نیوردمش خواستم تا همه وسایل چیده بشه مخصوصا اتاقش هیچ کم وکسری نداشته باشه وهمه چیزش مرتب باشه برا اتاقش به دکوراسیون جدید چیدم تا خوشش بیاد که همینطورم شد

وقتی اومدوخونه رودید به همه جا سر زد وبا لحن شیرین کودکانه خودش وذوق زدگی میگفت وای چقدر خونه جدید قشنگه مامان آشپزخونمون چقدر خوبه مامان چقدر خونه جدید خوش میذله مامان وای اتاقم چقد خوشگلههههههههههه

الهی فذات بشم من قشنگم خوشحالم که با این تغییر کنار اومدی واتفاق خوب دیگه اینکه ازهمون شب تو اتاق خودت خوابیدی رو تختت وخیلی راحت جداشدی ومن وآقا هم چون اتاقمون نزدیکه اتاقته ومیشه درست از تو تختمون تورو ببینیم خوشحالیم

باورم نمیشه درست تو چند پست قبل برا جداکردنت واینکه کاش اتاقمون درکنارت میبود واینکه باید ما هم تغییر مکان بدیم برات نوشتم ولی حالا همه چیز همونطور که تصورش میکردم ومثل یه رویا برام بود به حقیقت پیوست خیلی هم بموقع

خداروشکر همه چیز بخوبی گذشت وهمونطور که میخواستم شد

اینم اولین شبی که تنها تو اتاقت خوابیدی

وخاله بازی مادر ودختری


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان ثمین سادات

سلام دردونه مامان عزیزم

الهی فدای توبشم من که اینقدر روز به روز نازنین تر میشی

ثمینم راستش از ماه 6بارداری تصمیم گرفتم تا برم مشهد تا برا نی نی داداشی هم تحت نظر دکتر ارندی دکتر خودت باشم خداروشکر همه چیز خوب بوده انشاله از نیمه های بهمن به بعد هم داداشی کنارمونه

ولی خوب این مدت رفت وآمدمون ماجراهایی داشتی که مبخوام تواین پست همشون یجا برات بنویسم عزیزکم

اولین باری که میخواستم برم پیش دکترم 1393/08/02 چون وقت قبلی تلفنی یا حضوری نمیداد باید شب قبل اسم مینوشتیم وفردا قبل ساعت3بعدازظهر هم مطلب میبودیم تا اسمم تایید بشه

فردا صبح بیدارکه  شدی از پنجره سالن مهد کودک روبروی خونه آقا جون اینا نظرت رو جلب کرد ومیگفتی بریم مهد کودک که بعد از صبحانه بردمت این اولین باری بود که مهد میرفتی وقتی رفتیم داخل اولش خجالت کشیدی ودستم گرفته بودی ومیگفتب مامان تو هم بیا باهم رفتیم داخل کلاس وبچه های دیگه هم اومدن پشت وباهات سلام واحوال پرسی کردن یه دختر ناز که فقط 4ماه بزرگتر از تو بود اومد دستت رو گرفت ورفتی کنارش نشستی ومنم کم کم اومدم بیرون

نمیدونم چرا اما با دیدنت از لای در کلاس یهویی بغض کردم واشک تو چشام جمع شد ویواشکی اشکمو پاک میکردم تا مسئول ومربیای مهد منو تو اون حالت نبینن

عزیزم فدات بشم من که اونقدر فهمیده ونازنینی که با هرشرایطی خودت رو وفق میدی وباهاش کنار میای

                                                                         

همون روز قراربود برارفتن پیش دکتر ساعت3 بخاطر تایید اسمم مطب باشم ولی متاسفانه ما پشت ترافیک موندیم وساعت 3:05 دقیقه رسیدیم و.......

خیلی از مریضای دیگه هم که 4تاشون مثل من از شهرستان بودن هم همین جور دیر رسیدن وموندیم تا منشی بیاد وبتونیم ازش درخواست کنیم تا مارو بپذیره خلاصه  ساعت 5منشی اومد وقبول کرد ساعت 8مارو بپذیره منم آقا اومد دنبالم وبرگشتیم خونه آقا جون اینا شما تو این مدت پیش عمه بودی وخداروشکر با نقاشی کشیدن سر گرم بودی کمی استراحت کردم ودوباره ساعت 7:30 میخواستیم با آقا بریم مطب که تو دختر نازنینم کلی قربون صدقمون رفتی ومیگفتی مامان قوبونت بشم مواظب خودت باش زود بیا میبینیمتون شب بیاین خونمون بعدشم لباتو غنچه میکردی ومیگفتی بیا بوست کنم الهی فدات بشم من مهربونم

رفتم مطب تا نوبتم شد وهمه چیز خوب بود وخداروشکر داداشی جاش خوبه

وهمون شب برگشتیم نیشابور

وقت بعدی 1393/09/02

ثمین نازنینم وروزهای 34 ماهگیت با رفتن پیش دکتر ارندی برا داداشی ورفتن پیش خانم دکتر قانئی مشاور بسیار بسیار خوبی که این مدت خیلی بهم کمک کرده وباعث شد تا با دید باز تر ومثبت تری به دور وبرم نگاه کنم واز لحظه هایی که داریم لذت ببریم شروع شد

عزیزم اول اینکه همه چیز در مورد نی نی خوب بود وفقط برا خاطر اینکه نی نی داداشی کمی پایین هست ومامان اذیت میشه قرار شد کمر بند بارداری استفاده کنم و  باید برم سونوی آنومالی برا همین بابت دوباره 1393/09/06 اومدیم مشهد

یکشنبه  دوم آذر مشهد بودیم وبعد از مطب دکتر ارندی سریع داروهامو گرفتم ورفتیم مشاوره ساعت 7:30 قرار داشتم وخیلی خیلی خوب بود طبق قراری که داشتیم این جلسه برا خانم دکتر نقاشی هاتو بردم وکلی مفهوم ومضامین ازش برداشت شد که واقعا شگفت زده شدم که خانم کوچولوی نازنین من چقدر حرف برا گفتن داره خیلی خوشحالم که تو این راه افتادم واز وجود پر برکت خانم قانئی تونستم به بهترینها برسم وازشون باخبر بشم

عزیزم ثمینم چیزی که خانم قانئی بهم گفت وخیلی خوشحالم کرد اینکه تو خیلی با استعدادوزرنگ هستی وباید از الان حواسمون باشه وببینیم تو چه زمینه ای ابتکار عمل داری تا تقویت کنیم

خیلی تشویقت کرد واز اینکه تو این سن چنین نقاشی هایی کشیدی وداری حرفتو بیان میکنی متعجب بودم

منم همش تو دلم قند آب میشد وبه خودم میبالیدم که مادر همچین دختری هستم خدارو شکر صد هزار مرتبه شکر

بعد از اینکه کارم تموم شد اومدیم خونه آقا جون ووسایلمون برداشتیم و عمو مهدی هم همراهمون اومد نیشابود تو جاده همش با عمو جون دست زدی ورقصیدی وآخرشم خسته شدید وخوابتون برد

1393/09/06

برا سونو آنومالی هم چهارشنبه شب رفتیم مشهد شبش پیش عمه زینب مهربون آقا رفتیم وکلی از اومدنمون خوشحال شدن عزیزم ثمین عمه زینب خیلی تو این مدت بمون و مخصوصا به شما لطف داشته از همون روز اول بدنیا اومدنت اومد بیمارستان وشبی هم که مرخص شدم ومشهد بودیم شب اول من خیلی خسته بودم واصلا تو بیمارستان نخوابیده بودم عمه جون مراقب شما بود حتی منو بر ا شیر دادن به شما هم بیدار نکرده بودوبهت ترنجبین داده بود

خلاصه اگه بگم از خوبیاش خیلی طولانی میشه اون شبم خیلی بهمون خوش گذشت ومثل همیشه عمه یه هدیه خوشگل بهت داد

فرداش  ازصبح 5شنبه از بیمارستان سینا وقت میگرفتیم الهی قربون آقات بشم طفلی از صبح ساعت 8بیدار شد وساعتای 9:30 رفت بیمارستان تا جزع اولین نوبتا باشه آخه فقط 40نفر اسم مینویسن اونم ساعت 1ظهر وساعت 6بعداز ظهر تا 11شبم پذیرش میکنن اقا هم برا اینکه من با این وضعیتم معظل نشم زودتر رفت وتا ساعت 1منتظر مونده و اولین نفر نوبت گرفته الهی فذات بشم عزیزم

بعدازظهر شما رو پیش عمه فاطمه گذاشتیم ورفتیم بیمارستان خیلی استرس داشتم وقتی نوبتم شدورفتم داخل اتاق با یه آقا دکتر خوش برخورد روبروشدم اما اصلا نمیتونستم حرف بزنم سونوگرافی شروع شد وجمله های دکتر یکی پس از دیگری

خوب وزن  1160 قلب سالم دریچه های قلب قابل رویت وسالم کلیه ها سالم ریه تشکیل شده وسالم و پاها سالم دستا ..... اونیکیش زیرشه  بیا بیرون کمی با دستگاه اروم رو شکمم تکون داد بیا بیرووووون زود باش

صدای قلبش دور سر و  چندتا اصطلاح خارجی گفت و... بعدشم اجزا صورتش وبهم نشون داد سرمون کمی بالا اوردم ودکترم مانیتورشو چرخوند وای صورتش چشماش بینی .....نمیدونی چه ذوقی کردم دیگه جنین نبود ومثل نوزاد شکل گرفته چشماشو بسه بود الهی خدایا شکرت

وقتی اومدم بیرون آقا منتظرم بود وخندیدم وگفتم دیدمش شکل خودم بود خندید وگفت داشتم برات آیت الکرسی میخوندم از بس استرس داشتی منم استرسی کردی

عزیزم

اومدیم خونه آمادت کرم ورفتیم خونه دوستمون به قول شما عمو مهندس وملینا ملیکا

کلی از بودن در کنارشون خوشحال بودی ویه راست رفتی تو اتاق وشروع کردید به بازی ما هم از بودن در کنارشون لذت بردیم

بعد از ماجراهایی که برا خداحافظی داشتیم وشما نمیخواستی از دوستات دل بکنی براهمین آقا دختر نازنینشو شام دعوت کرد  وقتی منتظر بودیم برا آماده شدن غذا شما مشغول دیدن ماهیای آکواریوم بودی و اینقدر ذوقت کرده بود که مسول اونجا اومد وبایه تور ماهیارو از خونشون اورد بیرون تا تو بهتر ببینیشون

الهی قربون دل مهربونت بشم من

بعد از اون اومدیم خونه وشما رفتی لباساتو عوض کردی بقول خودت قرتی شدی وشروع کردی به نای نای کردن

نوبت بعدی دکترم 13930/09/17 بود طوری راه افتادیم که یه راست رفتیم مطب شما وآقا تو ماشین منتظر موندید  سونو گرافی که دکتر ارندی  دید گفت همه چیز خوبه  وآزمایش دیابت بارداری باید انجام بدم وبعداز مطب رفتیم با دوستمون خانواده آقای میر (ملیکا ملینا) رفتیم الماس شرق واونجا قسمت شد که ازت عکس سنتی گرفتیم خیلی خوشحال بودم وقتی داشتی آماده میشدی ولباساتو عوض میکردیی همش میگفتی نخندید آخه همه داشتیم قربون صدقت میرفتن

وای چه عکسای قشنگی شد

بعدشم یکم دور دور وخرید ودر آخرم اومدیم خونه آقا جون اینا که خوشبختانه مامانی وعمه اینا هم مشهد بودن وتو هم شروع کردی به تعریف کردن ونقاشی کشیدن

فردای اون آقا رفت برا اتاقت رنگ خرید وبعدازظهر برگشتیم نیشابور


وزیت بعدی قرار بود 7بهمن باشه که داداشی عجله داشت محبت


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان ثمین سادات

نمی دانم چشـــــــمــانتـــ با مــــــن چه میکند!!!


فقط وقتی که نگـــــاهم میکنی


چنان دلـــ ـــ ـــم از شیطنــتـــ نگــــاهـــتــ می لـــرزد


که حـــــــس می کنم چقدر زیبــــــاست فـــــــــــدا شدن ...


برای چـــشـــــمـــهایی که تمام دنیــــــای مـــــن است...


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان ثمین سادات

میلادتو شیرینترین بهانه ایست که میتوان با ان به رنج های زندگی هم دل بست ودرمبان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست

میلادتو معراج دست های مادرت است وقتی عاشقانه تولدت روشکر میگوید

عزیزه مامان بالاخره انتظارت بسر رسید ونی نی داداشیت بدنیا اومد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم الان که فکرشو میکنم میبینم سخت نه سخت نبود فقط دلمو شکستن خوشیی که باید از بدنیا اومدن بچمون  میداشتیم  رو خواستن بزور ازمون بگیرن اما نتونستن آخه خونواده ما این حرفا وکاراشون رو بی اهمیت بی اهمیت میدونه 

عزیزه مامان از همون اول میگم ساعت 2صبح دوشنبه 29/10/1393 یه دردایی زیر دلم حس کردم که نمیذاشت بخوابم تا ساعت4با خودم کلنجار رفتم وهمش میومدم تو سالن وراه میرفتم اما ول کن نبود آقا بیدارشد ومتوجه بی قراریای من شد خیلی نگران بود سریع زنگ زدیم به بیمارستان سینای مشهد وموضوع رو گفتم خداروشکر دکترم از سفر خارجیش اومده بود همش همین موضوع دانگرانم کرده بود قرارشد بریم بیمارستان همینجا تا چک بشم که اگه میتونم برم مشهد دعا دعا میکردم تا بشه برم مشهد آقا زنگ زد به باباحاجی وموضوع رو گفتیم بابا حاجی با عزیز سریع خودشون رو رسوندن خونمون وعزیز خونه موند تا پیش شما که خوابیده بودی بمونه وما هم رفتیم بیمارستان

اولش بیمارستان خصوصی رفتم بخیال اینکه بیشتر بهم برسن اما متاسفانه همشون ازاینکه اون وقت شب از خواب ناز بیدارشون کرده بودم دلخور بودن ودرست وحسابی جواب آدم نمیدادن وگفتن ما به دکترامون این موقع شب زنگ نمیزنیم تا بیان تا صبح باید صبر کنی منم شاکی بدون اینکه معاینه بشم رفتم پیش آقا اینا ورفتیم یه بیمارستان دیگه اونجا هم کلی الافم کردن ووقتی فهمیدن میخوام برم مشهد حرفای الکی میزدن که ممکنه تو راه زایمان کنیو و....... منم حوصلم سر رفت ازشون خواستم معاینه بشم ونتیجرو بهم بگن دهانه رحم دوسانت باز شده بود وخداروشکر کردم که میتونم برم آخه موقع ثمین با 4سانت دهانه رحم باز رفتم مشهد

این بیمارستانم همین موضوع رو گفت که اگه اینجا باشی با امپول درداتو آروم میکنیم وصبح دکتر میاد برا عمل یعنی انسان دوستیشون تو حلقم

ازساعت4:30 تا 6:30 الاف بیمارستانای نیشابور بودیم که اگه همون اول سریع منو راه مینداختن تا اون ساعت رسیده بودم مشهد

اما بهرحال تا اومدیم خونه وسایلی که برا خودم ونی نی ازچند وقت قبل آماده کرده بودم وبرداشتیم وهمراه شما وآقا و بابا حاجی وعزیز راهی مشهد شدیم خوشبختانه چون با ماشین باباحاجی اومدیم وعقب ماشین مثل یه تخت دونفره درست میشد ما (من وثمین وعزیز)راحت  دراز کشیدم وهمین کار باعث شد تا مشهد فقط یک سانت دهانه رحمم باز بشه وزیاد تحت فشار نباشم

اما استرسی که از زود بدنیا اومدن نی نی داداشی داشتم رو نمیتونم بیان کنم خدا میدونه تارسیدن به بیمارستان مشهد چی کشیدم

هفته35 بارداری واومدن نی نی داداشی تو این هفته کلی علامت سوال برام داشت خدایا فقط بچم سالم باشه

موقع رفتن تو زایشگاه بیمارستان سینا ومعاینات اولیه ورسیدن بهم که مثل پروانه دورم میچرخیدن وصدای آرومشون بهم آرامش میداد ومیدیم که چطور دارن کارامو زودتر انجام میدن تا هرچه سریعتر برم اتاق عمل کمی آرومم کرد

همش میگفتم من هفته 35 بارداریم بچه سالمه میره تو دستگاه ؟اونا هم دلدارم دادن اما اینکه میره تو دستگاه رو تایید کردن حتی موقع پذیرش 5میلیون تومان جدا از هزینه عمل سزارین گرفتن برا اینکه نی نی داداشی  تو دستگاه بذارن ،میدونستم ریه وکبد اخرین اجزایی که تشکیل میشه و......

همه جیز آماده شد ومنم داشتم میرفتم اتاق عمل به امید اینکه بچم سالم باشه و نره تو دستگاه آقاتو دم در اتاق عمل دیدم اشک میریختم وفقط میگفتم برام دعا کن دعا کن بچمون سالم باشه نمیدونستم چی بگم اومدم اتاق عمل یه همراه کنارم بود یه پرستار مهربون که نرس اتاق عمل رو کرد بهش وگفت دوستشی اونم گفت نه این مامان کمی نگرانه اومدم کنارش باشم همین حرفش بهم کلی آرامش داد خدایا چقدر تفاوت میتونه بین آدما باشه

متخصص بیهوشی اومد یه مرد مسن ومهربون با حرفاش داشت آرومم میکرد همه داشتن دلداریم میدادن که دکترم اومد وسریع موضوع رو براش گفتم که تو یه لحظه نفهمیدم چی شد و.....

وقتی چشمامو باز کردم دیدم چراغای سقف دارن یکی یکی از جلوی چشمم رد میشن که وارد یه اتاق شدم وروی تخت گذاشتنم وبعدش نی نی داداشی رو کنارم دیدم ومتوجه شدم سالمه ونیاز به دستگاه نداشته  وای خدایا شکرت اون لحظه که داداشیت رو دیدم کلی خوشحال شدم که خدا بهم چه لطف بزرگی کرده وبعدش آقا وعزیزاومدن

عزیزم نی نی داداشی ساعت10:25 دقیقه صبح بدنیا اومد ومن ساعت12:15 از رکاوری اومدم وساعت 3وقت ملاقات بود که آقا همراه باباحاجی ودوست خوبم سمانه جون وهمسرش بقول شما عمو مهندس اومدن من هنو تحت تاثیر داروهای بیهوشی بودم ونفهمیدم یهو چی شد که شما رو جلوی چشمم دیدم

وای تورو اورده بودن بیمارستان در صورتی که از قبل تاکید کرده بودم به آقا که به هیچ عنوان ثمین تو بیمارستان نیارید تا منو تو اون حالت ببینه میدونستم ناراحت میشی اما مثل اینکه عزیز بدون اینکه متوجه این موضوع باشه شما رو یواشکی از نگهبانی رد کرده واورد پیشم وقتی منو دیدی لبات آویزون شد ومیخواستی گریه کنی سریع بهت خندیدم وگفت ثمینم نگاه نی نی داداشی رو وتوجهت رو به داداشی جلب کردم حواست بهش پرت شد اما یهویی بغض کردی وگفتی مامان پاشو پاشو بریم وای که دلم داشت میترکید خواستم هرچه زودتر ببرنت

نمیدونم اون لحظه بهت چی گذشت اما خیلی بهت سخت گذشت اون شب ،اولین شبی که ازم جداشدی ومن پیشت نبودم با وجودی که بعداز بیمارستان بردنت خونه عمومهندس تا با ملیکا ملینا باشی وتاساعتای 8شب کنارشون بودی اما اونشب طولانیی برای ما بود نمیدونم چه هااااا بهت گذشت نمیدونم چی کشیدی عزیزه جونم که تا سه شبانه روز بد خوابیدی وبا گریه وجیغ از و خواب میپریدی

اون شب بیمارستان عزیز کنارم بود ومنم تا صبح بیدار بودم ودلنگران تو بودم ووقتی اقا بهم گفت که ثمین گریه میکنه وگفته مامان منو دوست نداره مامان منو جا گذاشته چرا نمیاد پیشم وبا این حرفا حتی اشک آقاتو در اوردی ودوتایی با هم زدین زیر گریه دلم کباب شد برات

اون شب خیلی طولانی بود هرلحظه خدارو شکر میکردم که بچم سالمه دکتر بهم گفت که بند ناف چند بار دور بچت پیچیده بوده ونمیتونسته تغذیه بشه خدایا حکمتت رو شکر میدونم زود بدنیا اومدن محمد امینم بصلاحمون بوده

نی نی داداشی با وجودی که یکماه زودتر بدنیا اومد دقیقایکماه سونو برام تاریخ 29/11/1393زده بود با وزن 2260 وقد47 تو هفته 35 سالم وسلامت کنارم بود وتاصبح صداش در نیومد وفقط شیر میخورد

همون شب خواستم تا از تخت بلند شم وراه برم چون با تجربه زایمان قبلم میدونستم که چقدر مفیده وبدون هیچ مشکلی بلند شدم وبا کمی درد راه رفتم

فردای اون روز بعد از ویزیت دکتر قرارشد مرخص بشم وخداروشکر همه چیز خوب بود دکترم عالی بود اونقدر به خودش وعملش مطمئن بود که حتی یه قرص مسکن برام ننوشت درست مثل موقع ثمین

اینکه میگن بعضی آدمها دستای خدا روی زمینن راسته بنظر من آقای دکتر ارندی یکی از این دکتراست سزارین که یه عمل پیش پا افتاده براش هست خیلی از عملایی داره که شاید هیچ دکتری قول نکنه تا انجام بشه اما ایشون راحت قبول میکنن وجواب میگیرن

ساعت 12:30مرخص شدم وباباحاجی وعزیز برگشتن خونه وما هم همراه خاله مهری رفتیم خونه آقا جون اینا

درضمن خانواده آقا جون اینا بنا به دلایلی تهران بودن ونتونستن که کنارمون باشن

من وآقا از قبل برنامه داشتیم که بعد از زایمان ومرخص شدن برگردیم نیشابور خونمون اما چون نی نی داداشی زود بدنیا اومده بود متخصص نوزادان بیمارستان توصیه کرد که تا فردا صبر کنیم که اگه زردی داشت مورد کنترل قرار بگیره

وقتی رسیدم خونه شما همراه عمه زینب آقا وعمو علی دم در منتظر ما بودی وبغلت کردم وبوسیدمت محکم بغلم کردی ومتوجه نی نی داداشی شدی وهمش میگفتی  ببینمش

اون شب برات تولد گرفتیم آخه شب تولدت بود عزیزه جونم چه برنامه ها برای اون لحظه داشتم که با اومدن نی نی داداشی یه شب فوق العاده شد حالا تو تولد 3سالگی ثمینم داداشیشم حضور داشت

اون شب کنارت خوابیدم اما تا صبح چند با با جیغ از خواب پریدی وهمش میگفتی مامان نرو و...... چقدر از این موضوع ناراحت بودم  وفقط از خدا خواستم تا خودش از ذهنت پاکش کنه

عزیزم از این جا به بعدش رو خلاصه مینویسم چون میخوام از روز سوم نی نی داداشی رو تو یه پست خصوصی بنویسم موضوعاتی داریم مااااااااااااا

روز دوم داداشی کمی زردی داشت ودکتر هم این موضوع رو تایید کرد وبناشد تا سه روز بستری بشه وای دلم لرزید بستری بشه

رفتیم بیمارستان باید خودم کنارش میبودم وسه روز ازت دور باشم حالا من روز دومی هست که زایمان کردم با بخیه وشرایط که سزارین برات ایجاد میکنه سه روز وشب بدون اینکه استراحت آنچنانی داشته باشم وفقط شاید کمتر اط 10ساعت تو این سه روز استراحت کرده باشم وبقیه ساعتها سرپا ونشسته ودر حال شیر دادن وپوشک عوض کردن و.....بودم خیلی سخت بود اینکه بچت اونم بچه ای که ضعیفه بهش انژیوکت وصل کنن سرم به دستش بزنن ازش خون بگیرن ودختر نازنینت بهت زنگ بزنه وبا بغض بگه مامان بیا توروخدا بیا پیشم مامان من دوست دارم و.....وخودت از خودم ودردام فراموش کرده بودم اما اون سه روز وشب یه عمر برام گذشت خصوصا اینکه دیگران درکت نکن وبرات حاشیه بسازن وبه بیکسیت به تنهاییت به اینکه مامان نداری به اینکه تازه زایمان کردی وشرایط سختی برات پیش اومده رحم نکنن

 نمیدونم چرا اینقدر میتونن بی انصاف باشن با وجودی که خودشون یه زن ویه مادرن وهمه این شرایط رو میتونستن کاملا درک کنن

بگذریم برات تو پست خصوصی کامل مینویسم اما این میگم آه زدم دلم شکست  وگذشتم اما به خدا واگذار کردم ازخدا خواستم .....

اون سه روز گذشت وداداشی بسلامتی مرخص شد ظهر ساعت 12:30 به خونه اومدیم وبرات یه هدیه خریدیم که از طرف داداشی بهت بدیم وقتی دیدش کلی خوشحال شدی وسریع برات سرهمش کردیم وشروع کردی به بازی کردن

مشغول بازی بودی منم میخواستم استراحت کنم که تو یه لحظه دوباره یه حاشیه دیگه مثل یه جنگ جهانی به وقوع پیوست وتا ساعت4طول کشید ومن ......(بماند برا پست خصوصی)

ساعت 4وقتی خواستم به داداشی شیر بدم متوجه شدم که بیحاله بغلش کردم که یهو دیدم سرش افتاد وبیحال رو دستام بی رمقه نمیتونستم نبضشو نفسشو حس کنم خدایا مرگمو جلو چشمم دیدم جیغ زدم داد زدم فریاد زدم بچم قندش افتاده بود وبحالت بیهوشی رسیده بود وای خدایا چی میبینم خدایا ............من برا خاطر اینکه حاشیه ساز شدن برام از بچم غافل شدم و......

 تو اون شرایط چرا هیچ کسی درکم نکرد چرا بهم نیش وکنایه زدن چرا با هام اون برخوردو کردن بقول همسری خودشون رو خراب کردن خودشون وذاتشون رو نشون دادن آدم تو شرایط سخت اطرافیانشو میشناسه وخوشحالم که چشمام باز شد وازخواب غفلت بیدارشدم خوشحالم که چهره واقعیشونو دیدم ودوست ودشمنم رو شناختم

اون شب دوباره رفتیم بیمارستان ومعاینات لازم انجام شد وشکرخدا نی نی داداشی کمی بحال اومد ومیتونستم بیارمش خونه دیگه دوست نداشتیم مشهد بمونیم اما چاره نبود باید میرفتیم پیش دکتر خودم برا بخیه هام ودکتر داداشیی برای چکاپ آخر

وقتی برگشتیم خونه تا صبح من وآقا تنهایی بالاسر داداشی بیدار یودیم وبا سرنگ بهش شیر میدادیم آخه هنو نای مکیدن نداشت واین موضوع تا صبح نگرانمون میکرد شما هم کنارمون خوابیده بودی منم واقعا حالم بد بود بیخوابی درد بخیه هام سردرد وشکی که بهم وارد شده بود همشون فشار زیادی بهم اورده بود واز همه بدتر بیکسی اینکه یه همخون کنارم میبود اینکه تنها بودم و

ولی خداروشکر که همسرم مثل یه کوه پشتم بود ومثل پروانه دورم میچرخید اون شرایطش بدتر از من بود واینطور که خودش میگفت اون همه خانوادش دورش بودن ودر واقع تنها وبی کس بود

این جملش خیلی دلم رو برحم اورد خدایا تو هستی کنارمونی ومیدونم خیلی دوسمون داری

اونشب گذشت وفقط خدامیدونه بین من وآقا چه ها گذشت وچه ها مطرح شد

فرداصبح ساعت 9رفتیم بیمارستان سینا چک خودم وداداشی همه چیز روبراه بود خوشحال ازاینکه برمیگردیم خونه  خودمون وظهر بعد از نهار راه افتادیم وساعت 5رسیدیم خونه خودمون ونفس راحتی کشیدیم

یه نفس راحت

7روز گذشته بود اما خیلی خیل طولانی گذشت

همسری گفت نمیدونستم بچه دوم اینقدر سخته اما من گفتم بچه دوم سخت نیسست حاشیه ها برما سخت گذروند وسریع حرفشو پس گرفت وحرف من تایید کرد

خدایاااااااااااااااشکرت شکرت که همیشه هوامونو داری

بکسانی که بشما حسودی میکنند احترام بگذارید .....؟

زیرا اینها کسانی هستند که ازصمیم قلب معتقدند

شما بهتر از آنانید


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 بهمن 1393 توسط مامان ثمین سادات

سلام دوستای نازنین وگلم عزیزانم ممنونم ازاینکه بفکرم بودید

ما خوبیم وخداروشکر همون روبراهیم یعنی تازه روبراه شدیم

بزودی با کلی خبر ازنوع خوبش میام

فقط اینکه همه چیز خوبه نی نی داداشی خدارو صد هزار مرتبه شکر با وجودی که یکماه زودتر بدنیا اومد خوبه

میام بزودی

دوستون دارمممممممممممممممممم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 بهمن 1393 توسط مامان ثمین سادات

سلام عزیزه جونم دختر نازنینم

امسال مامان تصمیم گرفته بودم تا یلدای متفاوت با هرسال داشته باشیم و براهمین میخواستم کرسی بذارم ودکور سنتی بچینم حتی لباس سنتی برا خودم شما نازنینم دخترمم دوختم ومیخواستم خانواده باباحاجی واقاجون اینا رو دعوت کنیم تا شب یلدا درکنارهم باشیم اما متاسفانه برا خاطر اینکه برنامه رنگ اتاقت طول کشید وخونه بهم ریخته بود وسایل اتاقت تو سالن بود نشد.....

اما امسال  برنامه متفاوت شب یلدا با سالهای قبل داشتیم امسال خاله میترای نازنین جمعه صبح از تهران اومد وسوپرایز شدیم فراوووووووون

صبح روز یکشنبه(روز یلدا) با تلفن آقا جون خبر خوب بعدی شنیدیم وسوپرایز شدیم

آقا جون گفت که برامون خونه دیده وما هم بریم وببینیم ونظرمون بگیم تا برامون بگیرن وای که اصلا باور کردنی نبود فکرشو نمیکردیم

این اولین اتفاق وخبر خوب یلدایی بود

نهار روز یلدا خاله میترا وعلی جون مهمونمون بودن وتا بعدازظهر خوش گذروندیم و

موقع اماده شدن برا رفتن خونه باباحاجی لباس سنتی که برات دوخته بودم اوردم وشما میگفتی نه نمیپوشم اینا اندازه من نیست قرتی نیست الهی قربونت بشم من که چون لباسات کمی گشاد بود وروسری ودامن وشلوار دیه بلواز بلند داشت میگفتی قرتی نیست

با ترفندهای خاله میترا بالاخره پوشیدی اما با بی میلی وکمی هم عصبانی بودی

خلاصه خونه باباحاجی همه قربون صدقت میرفتن آخه واقعا با این لباسا خیلی ناز شده بودی

اون شب خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ودرکنار باباحاجی وخاله میترا اینا شب بیاد موندنی بود

ودر آخر اتفاق خوب بعدی یلدایی ما دادن قالیچه دست بافت از طرف باباحاجی به من وخاله میترا بود که واقعا زیبا وکاربردی بود آخه خونه جدید یه قسمت سنتی چیدم که تو پستای بعدی برات میذارم عزیزم

درضمن قالیچه ای که برحسب قرعه به من داده شد مامانم با دستای نازنین خودش بافته واین عالیه

امسال یلدایی کاملا متفاوت وخاص داشتیم با خبرواتفاقای خوب ،خدایا سپاس سپاس سپاس

خدایا شکرت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 بهمن 1393 توسط مامان ثمین سادات

سلام مامانم سلام دخترم عزیزم

امشب دلم گرفته واومدم تا برات بنویسم بنویسم از دلم که چقدر تنگه چقدر ....

آخه قراره کم کم اتاقت رو جداکنم وبذارم شبا تو اتاق خودت بخوابی

برا اینکه فکر کردم باورود نی نی داداشی ممکنه شبا اذیت بشی ونتونی راحت بخوابی دلم خیلی گرفته یعنی دیگه نفس ب نفست نمییتونم بخوابم

شبا همیشه یه دستت رو سینم میذاری و اون یکی دستت رو گردنم  نفست توی صورتم میخوره وخوابت میبره حالا باید کم کم مامان از این حالت پر عشق جدابشه

دلم گرفته خیلی

دوست نداشتم از خودم جدات کنم اما نمیشه هرچی فکر کردم وسرچ کردم دیدم اینطوری بهتره

اولش گفتم نی نی داداشی رو از همون اول جدا میکنم اما دیدم حداقل تا 8ماهگی نمیشه و....

حالا هم تصمیم گرفتیم که برا راحتی خودت واینکه خودت در آینده اذیت نشی تو اتاق خودت بخوابی

اتاقت رو رنگ میکنیم سبز ونارنجی وکلی دکور وبرنامه براش دارم که همه جوره راحت باشی وبهت ضربه نخوره

یکی اینکه اولش جذابیت اتاقت شرطه ووسایلی که دوست داری یه میز برا اینکه ثمین پیکاسومون راحت بتونه نقاشی بکشه

عکس سه نفری از خودمون که جلوی چشمت باشه که در همه حال مامان وآقا کنارتن

اینکه شبای اول وقتی خوابیدی ببرمت  تو اتاق رو تخت خودت بخوابونمت تا اینکه وقتی صبح بیدارشدی با تشویق وجایزه ازت استقبال کنم

چراغ خواب شلمن دوست داری برات میخرم تا برات خوشایند باشه

محل خواب خودمونم میاریم نزدیک اتاقت آخه متاسفانه اتاق خواب مامان وآقا طوریه که میشه گفت یجورایی ازت دوره ومیدونم خودم تا صبح آروم قرار ندارم پس با این اوصاف یه مدتی من وآقا هم باید از اتاق خودمون جدابشیم وبیام تو سالن جا پهن کنیم وبخوابیم اما لازمه وبرامون میدونم که خوشاینده

امیدوارم این مرحله از زندگیت رو هم بخوبی پشت سر بذاری وهیچ مشکلی برات پیش نیاد

خودم که واقعا برام سخته  امشب وقتی خوابوندمت وبلند شدم بهت نگاه کردم که چه پاک ومظلوم خوابیدی  دلم خیلی گرفت اشک تو چشام جمع شدواومدم تا برات بنویسم که برام سخته خدایا کمکم کن


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 دی 1393 توسط مامان ثمین سادات

 


امشب آخرین دقیقه آذرماه را ورق می زنیم و شمع های روشن زرد پاییز را فوت می کنیم. شب آغاز زمستان است، چراغ خانه ها هنوز بیدارند و خانه نشینان گرد آتش گرم دوستی، نشسته اند و خاطرات دیروز را پلک می زنند. آن طرف هندوانه ای که ضربات چاقو خون سرخش را جاری کرده و این طرف مادر بزرگ که تسبیح فیروزه ای رنگش را بارها مرور می کند. همه گرد هم آمده اند تا از روزهای خوب خدا سخن بگویند و به بهانه یلدا این طولانی ترین شب سال، فارغ از پیچ و خم های زندگی همدیگر را به شنیدن خاطرات خوب خویش میهمان کنند.

یلدا فرصتی است برای دیدارها، وقتی کشاکش روزگار تو را از دیدار آنان که به چشمان تو نیازمندند، بازمی دارد. آتش گرم و کرسی خانه مادربزرگ ما را به گرد خویش آورده و گرمایش را با ما تقسیم می کند تا در زمستان سر در راه، به یاد چون امشبی همیشه گرم گرم بمانیم.

شب یلدا مبارک عزیزان


نوشته شده در تاريخ 30 آذر 1393 توسط مامان ثمین سادات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com