ثمین عشق مامان وآقا

خاطرات فرشته کوچولوی من

ویزیتهای دکتر برا خاطر داداشی

1393/12/24 9:46
2,134 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دردونه مامان عزیزم

الهی فدای توبشم من که اینقدر روز به روز نازنین تر میشی

ثمینم راستش از ماه 6بارداری تصمیم گرفتم تا برم مشهد تا برا نی نی داداشی هم تحت نظر دکتر ارندی دکتر خودت باشم خداروشکر همه چیز خوب بوده انشاله از نیمه های بهمن به بعد هم داداشی کنارمونه

ولی خوب این مدت رفت وآمدمون ماجراهایی داشتی که مبخوام تواین پست همشون یجا برات بنویسم عزیزکم

اولین باری که میخواستم برم پیش دکترم 1393/08/02 چون وقت قبلی تلفنی یا حضوری نمیداد باید شب قبل اسم مینوشتیم وفردا قبل ساعت3بعدازظهر هم مطلب میبودیم تا اسمم تایید بشه

فردا صبح بیدارکه  شدی از پنجره سالن مهد کودک روبروی خونه آقا جون اینا نظرت رو جلب کرد ومیگفتی بریم مهد کودک که بعد از صبحانه بردمت این اولین باری بود که مهد میرفتی وقتی رفتیم داخل اولش خجالت کشیدی ودستم گرفته بودی ومیگفتب مامان تو هم بیا باهم رفتیم داخل کلاس وبچه های دیگه هم اومدن پشت وباهات سلام واحوال پرسی کردن یه دختر ناز که فقط 4ماه بزرگتر از تو بود اومد دستت رو گرفت ورفتی کنارش نشستی ومنم کم کم اومدم بیرون

نمیدونم چرا اما با دیدنت از لای در کلاس یهویی بغض کردم واشک تو چشام جمع شد ویواشکی اشکمو پاک میکردم تا مسئول ومربیای مهد منو تو اون حالت نبینن

عزیزم فدات بشم من که اونقدر فهمیده ونازنینی که با هرشرایطی خودت رو وفق میدی وباهاش کنار میای

                                                                         

همون روز قراربود برارفتن پیش دکتر ساعت3 بخاطر تایید اسمم مطب باشم ولی متاسفانه ما پشت ترافیک موندیم وساعت 3:05 دقیقه رسیدیم و.......

خیلی از مریضای دیگه هم که 4تاشون مثل من از شهرستان بودن هم همین جور دیر رسیدن وموندیم تا منشی بیاد وبتونیم ازش درخواست کنیم تا مارو بپذیره خلاصه  ساعت 5منشی اومد وقبول کرد ساعت 8مارو بپذیره منم آقا اومد دنبالم وبرگشتیم خونه آقا جون اینا شما تو این مدت پیش عمه بودی وخداروشکر با نقاشی کشیدن سر گرم بودی کمی استراحت کردم ودوباره ساعت 7:30 میخواستیم با آقا بریم مطب که تو دختر نازنینم کلی قربون صدقمون رفتی ومیگفتی مامان قوبونت بشم مواظب خودت باش زود بیا میبینیمتون شب بیاین خونمون بعدشم لباتو غنچه میکردی ومیگفتی بیا بوست کنم الهی فدات بشم من مهربونم

رفتم مطب تا نوبتم شد وهمه چیز خوب بود وخداروشکر داداشی جاش خوبه

وهمون شب برگشتیم نیشابور

وقت بعدی 1393/09/02

ثمین نازنینم وروزهای 34 ماهگیت با رفتن پیش دکتر ارندی برا داداشی ورفتن پیش خانم دکتر قانئی مشاور بسیار بسیار خوبی که این مدت خیلی بهم کمک کرده وباعث شد تا با دید باز تر ومثبت تری به دور وبرم نگاه کنم واز لحظه هایی که داریم لذت ببریم شروع شد

عزیزم اول اینکه همه چیز در مورد نی نی خوب بود وفقط برا خاطر اینکه نی نی داداشی کمی پایین هست ومامان اذیت میشه قرار شد کمر بند بارداری استفاده کنم و  باید برم سونوی آنومالی برا همین بابت دوباره 1393/09/06 اومدیم مشهد

یکشنبه  دوم آذر مشهد بودیم وبعد از مطب دکتر ارندی سریع داروهامو گرفتم ورفتیم مشاوره ساعت 7:30 قرار داشتم وخیلی خیلی خوب بود طبق قراری که داشتیم این جلسه برا خانم دکتر نقاشی هاتو بردم وکلی مفهوم ومضامین ازش برداشت شد که واقعا شگفت زده شدم که خانم کوچولوی نازنین من چقدر حرف برا گفتن داره خیلی خوشحالم که تو این راه افتادم واز وجود پر برکت خانم قانئی تونستم به بهترینها برسم وازشون باخبر بشم

عزیزم ثمینم چیزی که خانم قانئی بهم گفت وخیلی خوشحالم کرد اینکه تو خیلی با استعدادوزرنگ هستی وباید از الان حواسمون باشه وببینیم تو چه زمینه ای ابتکار عمل داری تا تقویت کنیم

خیلی تشویقت کرد واز اینکه تو این سن چنین نقاشی هایی کشیدی وداری حرفتو بیان میکنی متعجب بودم

منم همش تو دلم قند آب میشد وبه خودم میبالیدم که مادر همچین دختری هستم خدارو شکر صد هزار مرتبه شکر

بعد از اینکه کارم تموم شد اومدیم خونه آقا جون ووسایلمون برداشتیم و عمو مهدی هم همراهمون اومد نیشابود تو جاده همش با عمو جون دست زدی ورقصیدی وآخرشم خسته شدید وخوابتون برد

1393/09/06

برا سونو آنومالی هم چهارشنبه شب رفتیم مشهد شبش پیش عمه زینب مهربون آقا رفتیم وکلی از اومدنمون خوشحال شدن عزیزم ثمین عمه زینب خیلی تو این مدت بمون و مخصوصا به شما لطف داشته از همون روز اول بدنیا اومدنت اومد بیمارستان وشبی هم که مرخص شدم ومشهد بودیم شب اول من خیلی خسته بودم واصلا تو بیمارستان نخوابیده بودم عمه جون مراقب شما بود حتی منو بر ا شیر دادن به شما هم بیدار نکرده بودوبهت ترنجبین داده بود

خلاصه اگه بگم از خوبیاش خیلی طولانی میشه اون شبم خیلی بهمون خوش گذشت ومثل همیشه عمه یه هدیه خوشگل بهت داد

فرداش  ازصبح 5شنبه از بیمارستان سینا وقت میگرفتیم الهی قربون آقات بشم طفلی از صبح ساعت 8بیدار شد وساعتای 9:30 رفت بیمارستان تا جزع اولین نوبتا باشه آخه فقط 40نفر اسم مینویسن اونم ساعت 1ظهر وساعت 6بعداز ظهر تا 11شبم پذیرش میکنن اقا هم برا اینکه من با این وضعیتم معظل نشم زودتر رفت وتا ساعت 1منتظر مونده و اولین نفر نوبت گرفته الهی فذات بشم عزیزم

بعدازظهر شما رو پیش عمه فاطمه گذاشتیم ورفتیم بیمارستان خیلی استرس داشتم وقتی نوبتم شدورفتم داخل اتاق با یه آقا دکتر خوش برخورد روبروشدم اما اصلا نمیتونستم حرف بزنم سونوگرافی شروع شد وجمله های دکتر یکی پس از دیگری

خوب وزن  1160 قلب سالم دریچه های قلب قابل رویت وسالم کلیه ها سالم ریه تشکیل شده وسالم و پاها سالم دستا ..... اونیکیش زیرشه  بیا بیرون کمی با دستگاه اروم رو شکمم تکون داد بیا بیرووووون زود باش

صدای قلبش دور سر و  چندتا اصطلاح خارجی گفت و... بعدشم اجزا صورتش وبهم نشون داد سرمون کمی بالا اوردم ودکترم مانیتورشو چرخوند وای صورتش چشماش بینی .....نمیدونی چه ذوقی کردم دیگه جنین نبود ومثل نوزاد شکل گرفته چشماشو بسه بود الهی خدایا شکرت

وقتی اومدم بیرون آقا منتظرم بود وخندیدم وگفتم دیدمش شکل خودم بود خندید وگفت داشتم برات آیت الکرسی میخوندم از بس استرس داشتی منم استرسی کردی

عزیزم

اومدیم خونه آمادت کرم ورفتیم خونه دوستمون به قول شما عمو مهندس وملینا ملیکا

کلی از بودن در کنارشون خوشحال بودی ویه راست رفتی تو اتاق وشروع کردید به بازی ما هم از بودن در کنارشون لذت بردیم

بعد از ماجراهایی که برا خداحافظی داشتیم وشما نمیخواستی از دوستات دل بکنی براهمین آقا دختر نازنینشو شام دعوت کرد  وقتی منتظر بودیم برا آماده شدن غذا شما مشغول دیدن ماهیای آکواریوم بودی و اینقدر ذوقت کرده بود که مسول اونجا اومد وبایه تور ماهیارو از خونشون اورد بیرون تا تو بهتر ببینیشون

الهی قربون دل مهربونت بشم من

بعد از اون اومدیم خونه وشما رفتی لباساتو عوض کردی بقول خودت قرتی شدی وشروع کردی به نای نای کردن

نوبت بعدی دکترم 13930/09/17 بود طوری راه افتادیم که یه راست رفتیم مطب شما وآقا تو ماشین منتظر موندید  سونو گرافی که دکتر ارندی  دید گفت همه چیز خوبه  وآزمایش دیابت بارداری باید انجام بدم وبعداز مطب رفتیم با دوستمون خانواده آقای میر (ملیکا ملینا) رفتیم الماس شرق واونجا قسمت شد که ازت عکس سنتی گرفتیم خیلی خوشحال بودم وقتی داشتی آماده میشدی ولباساتو عوض میکردیی همش میگفتی نخندید آخه همه داشتیم قربون صدقت میرفتن

وای چه عکسای قشنگی شد

بعدشم یکم دور دور وخرید ودر آخرم اومدیم خونه آقا جون اینا که خوشبختانه مامانی وعمه اینا هم مشهد بودن وتو هم شروع کردی به تعریف کردن ونقاشی کشیدن

فردای اون آقا رفت برا اتاقت رنگ خرید وبعدازظهر برگشتیم نیشابور


وزیت بعدی قرار بود 7بهمن باشه که داداشی عجله داشت محبت

پسندها (4)
نظرات (0) ارسال نظر