ثمین عشق مامان وآقا

خاطرات فرشته کوچولوی من

تولد نی نی داداشی

1393/11/29 22:46
1,981 بازدید
اشتراک گذاری

میلادتو شیرینترین بهانه ایست که میتوان با ان به رنج های زندگی هم دل بست ودرمبان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست

میلادتو معراج دست های مادرت است وقتی عاشقانه تولدت روشکر میگوید

عزیزه مامان بالاخره انتظارت بسر رسید ونی نی داداشیت بدنیا اومد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم الان که فکرشو میکنم میبینم سخت نه سخت نبود فقط دلمو شکستن خوشیی که باید از بدنیا اومدن بچمون  میداشتیم  رو خواستن بزور ازمون بگیرن اما نتونستن آخه خونواده ما این حرفا وکاراشون رو بی اهمیت بی اهمیت میدونه 

عزیزه مامان از همون اول میگم ساعت 2صبح دوشنبه 29/10/1393 یه دردایی زیر دلم حس کردم که نمیذاشت بخوابم تا ساعت4با خودم کلنجار رفتم وهمش میومدم تو سالن وراه میرفتم اما ول کن نبود آقا بیدارشد ومتوجه بی قراریای من شد خیلی نگران بود سریع زنگ زدیم به بیمارستان سینای مشهد وموضوع رو گفتم خداروشکر دکترم از سفر خارجیش اومده بود همش همین موضوع دانگرانم کرده بود قرارشد بریم بیمارستان همینجا تا چک بشم که اگه میتونم برم مشهد دعا دعا میکردم تا بشه برم مشهد آقا زنگ زد به باباحاجی وموضوع رو گفتیم بابا حاجی با عزیز سریع خودشون رو رسوندن خونمون وعزیز خونه موند تا پیش شما که خوابیده بودی بمونه وما هم رفتیم بیمارستان

اولش بیمارستان خصوصی رفتم بخیال اینکه بیشتر بهم برسن اما متاسفانه همشون ازاینکه اون وقت شب از خواب ناز بیدارشون کرده بودم دلخور بودن ودرست وحسابی جواب آدم نمیدادن وگفتن ما به دکترامون این موقع شب زنگ نمیزنیم تا بیان تا صبح باید صبر کنی منم شاکی بدون اینکه معاینه بشم رفتم پیش آقا اینا ورفتیم یه بیمارستان دیگه اونجا هم کلی الافم کردن ووقتی فهمیدن میخوام برم مشهد حرفای الکی میزدن که ممکنه تو راه زایمان کنیو و....... منم حوصلم سر رفت ازشون خواستم معاینه بشم ونتیجرو بهم بگن دهانه رحم دوسانت باز شده بود وخداروشکر کردم که میتونم برم آخه موقع ثمین با 4سانت دهانه رحم باز رفتم مشهد

این بیمارستانم همین موضوع رو گفت که اگه اینجا باشی با امپول درداتو آروم میکنیم وصبح دکتر میاد برا عمل یعنی انسان دوستیشون تو حلقم

ازساعت4:30 تا 6:30 الاف بیمارستانای نیشابور بودیم که اگه همون اول سریع منو راه مینداختن تا اون ساعت رسیده بودم مشهد

اما بهرحال تا اومدیم خونه وسایلی که برا خودم ونی نی ازچند وقت قبل آماده کرده بودم وبرداشتیم وهمراه شما وآقا و بابا حاجی وعزیز راهی مشهد شدیم خوشبختانه چون با ماشین باباحاجی اومدیم وعقب ماشین مثل یه تخت دونفره درست میشد ما (من وثمین وعزیز)راحت  دراز کشیدم وهمین کار باعث شد تا مشهد فقط یک سانت دهانه رحمم باز بشه وزیاد تحت فشار نباشم

اما استرسی که از زود بدنیا اومدن نی نی داداشی داشتم رو نمیتونم بیان کنم خدا میدونه تارسیدن به بیمارستان مشهد چی کشیدم

هفته35 بارداری واومدن نی نی داداشی تو این هفته کلی علامت سوال برام داشت خدایا فقط بچم سالم باشه

موقع رفتن تو زایشگاه بیمارستان سینا ومعاینات اولیه ورسیدن بهم که مثل پروانه دورم میچرخیدن وصدای آرومشون بهم آرامش میداد ومیدیم که چطور دارن کارامو زودتر انجام میدن تا هرچه سریعتر برم اتاق عمل کمی آرومم کرد

همش میگفتم من هفته 35 بارداریم بچه سالمه میره تو دستگاه ؟اونا هم دلدارم دادن اما اینکه میره تو دستگاه رو تایید کردن حتی موقع پذیرش 5میلیون تومان جدا از هزینه عمل سزارین گرفتن برا اینکه نی نی داداشی  تو دستگاه بذارن ،میدونستم ریه وکبد اخرین اجزایی که تشکیل میشه و......

همه جیز آماده شد ومنم داشتم میرفتم اتاق عمل به امید اینکه بچم سالم باشه و نره تو دستگاه آقاتو دم در اتاق عمل دیدم اشک میریختم وفقط میگفتم برام دعا کن دعا کن بچمون سالم باشه نمیدونستم چی بگم اومدم اتاق عمل یه همراه کنارم بود یه پرستار مهربون که نرس اتاق عمل رو کرد بهش وگفت دوستشی اونم گفت نه این مامان کمی نگرانه اومدم کنارش باشم همین حرفش بهم کلی آرامش داد خدایا چقدر تفاوت میتونه بین آدما باشه

متخصص بیهوشی اومد یه مرد مسن ومهربون با حرفاش داشت آرومم میکرد همه داشتن دلداریم میدادن که دکترم اومد وسریع موضوع رو براش گفتم که تو یه لحظه نفهمیدم چی شد و.....

وقتی چشمامو باز کردم دیدم چراغای سقف دارن یکی یکی از جلوی چشمم رد میشن که وارد یه اتاق شدم وروی تخت گذاشتنم وبعدش نی نی داداشی رو کنارم دیدم ومتوجه شدم سالمه ونیاز به دستگاه نداشته  وای خدایا شکرت اون لحظه که داداشیت رو دیدم کلی خوشحال شدم که خدا بهم چه لطف بزرگی کرده وبعدش آقا وعزیزاومدن

عزیزم نی نی داداشی ساعت10:25 دقیقه صبح بدنیا اومد ومن ساعت12:15 از رکاوری اومدم وساعت 3وقت ملاقات بود که آقا همراه باباحاجی ودوست خوبم سمانه جون وهمسرش بقول شما عمو مهندس اومدن من هنو تحت تاثیر داروهای بیهوشی بودم ونفهمیدم یهو چی شد که شما رو جلوی چشمم دیدم

وای تورو اورده بودن بیمارستان در صورتی که از قبل تاکید کرده بودم به آقا که به هیچ عنوان ثمین تو بیمارستان نیارید تا منو تو اون حالت ببینه میدونستم ناراحت میشی اما مثل اینکه عزیز بدون اینکه متوجه این موضوع باشه شما رو یواشکی از نگهبانی رد کرده واورد پیشم وقتی منو دیدی لبات آویزون شد ومیخواستی گریه کنی سریع بهت خندیدم وگفت ثمینم نگاه نی نی داداشی رو وتوجهت رو به داداشی جلب کردم حواست بهش پرت شد اما یهویی بغض کردی وگفتی مامان پاشو پاشو بریم وای که دلم داشت میترکید خواستم هرچه زودتر ببرنت

نمیدونم اون لحظه بهت چی گذشت اما خیلی بهت سخت گذشت اون شب ،اولین شبی که ازم جداشدی ومن پیشت نبودم با وجودی که بعداز بیمارستان بردنت خونه عمومهندس تا با ملیکا ملینا باشی وتاساعتای 8شب کنارشون بودی اما اونشب طولانیی برای ما بود نمیدونم چه هااااا بهت گذشت نمیدونم چی کشیدی عزیزه جونم که تا سه شبانه روز بد خوابیدی وبا گریه وجیغ از و خواب میپریدی

اون شب بیمارستان عزیز کنارم بود ومنم تا صبح بیدار بودم ودلنگران تو بودم ووقتی اقا بهم گفت که ثمین گریه میکنه وگفته مامان منو دوست نداره مامان منو جا گذاشته چرا نمیاد پیشم وبا این حرفا حتی اشک آقاتو در اوردی ودوتایی با هم زدین زیر گریه دلم کباب شد برات

اون شب خیلی طولانی بود هرلحظه خدارو شکر میکردم که بچم سالمه دکتر بهم گفت که بند ناف چند بار دور بچت پیچیده بوده ونمیتونسته تغذیه بشه خدایا حکمتت رو شکر میدونم زود بدنیا اومدن محمد امینم بصلاحمون بوده

نی نی داداشی با وجودی که یکماه زودتر بدنیا اومد دقیقایکماه سونو برام تاریخ 29/11/1393زده بود با وزن 2260 وقد47 تو هفته 35 سالم وسلامت کنارم بود وتاصبح صداش در نیومد وفقط شیر میخورد

همون شب خواستم تا از تخت بلند شم وراه برم چون با تجربه زایمان قبلم میدونستم که چقدر مفیده وبدون هیچ مشکلی بلند شدم وبا کمی درد راه رفتم

فردای اون روز بعد از ویزیت دکتر قرارشد مرخص بشم وخداروشکر همه چیز خوب بود دکترم عالی بود اونقدر به خودش وعملش مطمئن بود که حتی یه قرص مسکن برام ننوشت درست مثل موقع ثمین

اینکه میگن بعضی آدمها دستای خدا روی زمینن راسته بنظر من آقای دکتر ارندی یکی از این دکتراست سزارین که یه عمل پیش پا افتاده براش هست خیلی از عملایی داره که شاید هیچ دکتری قول نکنه تا انجام بشه اما ایشون راحت قبول میکنن وجواب میگیرن

ساعت 12:30مرخص شدم وباباحاجی وعزیز برگشتن خونه وما هم همراه خاله مهری رفتیم خونه آقا جون اینا

درضمن خانواده آقا جون اینا بنا به دلایلی تهران بودن ونتونستن که کنارمون باشن

من وآقا از قبل برنامه داشتیم که بعد از زایمان ومرخص شدن برگردیم نیشابور خونمون اما چون نی نی داداشی زود بدنیا اومده بود متخصص نوزادان بیمارستان توصیه کرد که تا فردا صبر کنیم که اگه زردی داشت مورد کنترل قرار بگیره

وقتی رسیدم خونه شما همراه عمه زینب آقا وعمو علی دم در منتظر ما بودی وبغلت کردم وبوسیدمت محکم بغلم کردی ومتوجه نی نی داداشی شدی وهمش میگفتی  ببینمش

اون شب برات تولد گرفتیم آخه شب تولدت بود عزیزه جونم چه برنامه ها برای اون لحظه داشتم که با اومدن نی نی داداشی یه شب فوق العاده شد حالا تو تولد 3سالگی ثمینم داداشیشم حضور داشت

اون شب کنارت خوابیدم اما تا صبح چند با با جیغ از خواب پریدی وهمش میگفتی مامان نرو و...... چقدر از این موضوع ناراحت بودم  وفقط از خدا خواستم تا خودش از ذهنت پاکش کنه

عزیزم از این جا به بعدش رو خلاصه مینویسم چون میخوام از روز سوم نی نی داداشی رو تو یه پست خصوصی بنویسم موضوعاتی داریم مااااااااااااا

روز دوم داداشی کمی زردی داشت ودکتر هم این موضوع رو تایید کرد وبناشد تا سه روز بستری بشه وای دلم لرزید بستری بشه

رفتیم بیمارستان باید خودم کنارش میبودم وسه روز ازت دور باشم حالا من روز دومی هست که زایمان کردم با بخیه وشرایط که سزارین برات ایجاد میکنه سه روز وشب بدون اینکه استراحت آنچنانی داشته باشم وفقط شاید کمتر اط 10ساعت تو این سه روز استراحت کرده باشم وبقیه ساعتها سرپا ونشسته ودر حال شیر دادن وپوشک عوض کردن و.....بودم خیلی سخت بود اینکه بچت اونم بچه ای که ضعیفه بهش انژیوکت وصل کنن سرم به دستش بزنن ازش خون بگیرن ودختر نازنینت بهت زنگ بزنه وبا بغض بگه مامان بیا توروخدا بیا پیشم مامان من دوست دارم و.....وخودت از خودم ودردام فراموش کرده بودم اما اون سه روز وشب یه عمر برام گذشت خصوصا اینکه دیگران درکت نکن وبرات حاشیه بسازن وبه بیکسیت به تنهاییت به اینکه مامان نداری به اینکه تازه زایمان کردی وشرایط سختی برات پیش اومده رحم نکنن

 نمیدونم چرا اینقدر میتونن بی انصاف باشن با وجودی که خودشون یه زن ویه مادرن وهمه این شرایط رو میتونستن کاملا درک کنن

بگذریم برات تو پست خصوصی کامل مینویسم اما این میگم آه زدم دلم شکست  وگذشتم اما به خدا واگذار کردم ازخدا خواستم .....

اون سه روز گذشت وداداشی بسلامتی مرخص شد ظهر ساعت 12:30 به خونه اومدیم وبرات یه هدیه خریدیم که از طرف داداشی بهت بدیم وقتی دیدش کلی خوشحال شدی وسریع برات سرهمش کردیم وشروع کردی به بازی کردن

مشغول بازی بودی منم میخواستم استراحت کنم که تو یه لحظه دوباره یه حاشیه دیگه مثل یه جنگ جهانی به وقوع پیوست وتا ساعت4طول کشید ومن ......(بماند برا پست خصوصی)

ساعت 4وقتی خواستم به داداشی شیر بدم متوجه شدم که بیحاله بغلش کردم که یهو دیدم سرش افتاد وبیحال رو دستام بی رمقه نمیتونستم نبضشو نفسشو حس کنم خدایا مرگمو جلو چشمم دیدم جیغ زدم داد زدم فریاد زدم بچم قندش افتاده بود وبحالت بیهوشی رسیده بود وای خدایا چی میبینم خدایا ............من برا خاطر اینکه حاشیه ساز شدن برام از بچم غافل شدم و......

 تو اون شرایط چرا هیچ کسی درکم نکرد چرا بهم نیش وکنایه زدن چرا با هام اون برخوردو کردن بقول همسری خودشون رو خراب کردن خودشون وذاتشون رو نشون دادن آدم تو شرایط سخت اطرافیانشو میشناسه وخوشحالم که چشمام باز شد وازخواب غفلت بیدارشدم خوشحالم که چهره واقعیشونو دیدم ودوست ودشمنم رو شناختم

اون شب دوباره رفتیم بیمارستان ومعاینات لازم انجام شد وشکرخدا نی نی داداشی کمی بحال اومد ومیتونستم بیارمش خونه دیگه دوست نداشتیم مشهد بمونیم اما چاره نبود باید میرفتیم پیش دکتر خودم برا بخیه هام ودکتر داداشیی برای چکاپ آخر

وقتی برگشتیم خونه تا صبح من وآقا تنهایی بالاسر داداشی بیدار یودیم وبا سرنگ بهش شیر میدادیم آخه هنو نای مکیدن نداشت واین موضوع تا صبح نگرانمون میکرد شما هم کنارمون خوابیده بودی منم واقعا حالم بد بود بیخوابی درد بخیه هام سردرد وشکی که بهم وارد شده بود همشون فشار زیادی بهم اورده بود واز همه بدتر بیکسی اینکه یه همخون کنارم میبود اینکه تنها بودم و

ولی خداروشکر که همسرم مثل یه کوه پشتم بود ومثل پروانه دورم میچرخید اون شرایطش بدتر از من بود واینطور که خودش میگفت اون همه خانوادش دورش بودن ودر واقع تنها وبی کس بود

این جملش خیلی دلم رو برحم اورد خدایا تو هستی کنارمونی ومیدونم خیلی دوسمون داری

اونشب گذشت وفقط خدامیدونه بین من وآقا چه ها گذشت وچه ها مطرح شد

فرداصبح ساعت 9رفتیم بیمارستان سینا چک خودم وداداشی همه چیز روبراه بود خوشحال ازاینکه برمیگردیم خونه  خودمون وظهر بعد از نهار راه افتادیم وساعت 5رسیدیم خونه خودمون ونفس راحتی کشیدیم

یه نفس راحت

7روز گذشته بود اما خیلی خیل طولانی گذشت

همسری گفت نمیدونستم بچه دوم اینقدر سخته اما من گفتم بچه دوم سخت نیسست حاشیه ها برما سخت گذروند وسریع حرفشو پس گرفت وحرف من تایید کرد

خدایاااااااااااااااشکرت شکرت که همیشه هوامونو داری

بکسانی که بشما حسودی میکنند احترام بگذارید .....؟

زیرا اینها کسانی هستند که ازصمیم قلب معتقدند

شما بهتر از آنانید

پسندها (6)
نظرات (21) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان آوین گلی
30 بهمن 93 0:56
سلام مامان مهربون .قدم نورسیده مبارک .من یکی از مخاطبان خاموش شما هستم .خدا مادرتونو بیامرزه .مادر دلسوزترین موجود روی زمینه .چقدر روزای سختی داشتی عزیزم .در عوض همسری باوفا و مهربون داری که مث کوه پشتته و دوتا هدیه ناب الهی .ثمین السادات و سیدمحمدامین .خداحفظشون کنه .من عاشق دخترتم .هزارماشالا مث یه فرشته می مونه . حرف اطرافیان به دل نگیر ....خودت ناراحت نکن ...در هر اتفاقی یه حکمتی هس ...این اتفاقاتم خیلی چیزهارو بهت فهمونده ...بعضی از آدمایی که دور و برمونن و همیشه خودشون مث دوست نشون میدادن یه موقعایی جلد واقعیشونو بروز میدن و این خوبه که آدم دوست و دشمنش میشناسه و ازون به بعد دستش میاد که چطور باهاشون برخورد کنه . ایشالا همیشه صحیح و سالم در کنار هم زندگی کنین .مواظب داداش کوچولو هم باش . بووس بووس
سمیرا
30 بهمن 93 8:34
سلام مامان ثمین خوبی؟ واااااااااااااااااااای قدم نو رسیده مبارک. ان شالله همیشه شاد و سرحال در کنار خانواده زندگی کنید. خودتو ناراحت نکن عزیزم. در دهن مردم رو میشه بست ولی دهن مردم رو نه. همینکه بهشون محل نذاری از صدتا فحش براشون بدتره. توکل به خدا عزیزم.
محبوبه مامان الینا
30 بهمن 93 10:44
ای وای من! عزیزم چی کشیدی؟! تجربه مشابه با شما رو داشتم چون مامان من هم فوت شده و اینجور مواقع واقعا جای خالی شون بیشتر حس میشه خداروشکر که همسر مهربونت مث یه کوه پشتت بوده عزیزم و مهم هم همینه عزیزم فقط و فقط به خودت و بچه هات و همسر عزیزت برس و بزار حسودان بمونن همونجا پشت سرت
مامان زری
30 بهمن 93 12:00
به به سلام به روی ماه مینای عزیز و کوچولوهای نازش ثمین و امین جان. هزار ماشاا... . قدم نورسیده مبارک . ایشاا... که همیشه در پناه خدا سالم و تندست باشند . دلم خیلی برات تنگ شده بود . خوشحالم که همتون سالمید. عزیزم هیچوقت لحظات شاد زندگیت رو با حرفای بی اساس آدما ی... غمگین نکن . بزار هرچی دلشون می خواد بگن شاید تسلی بگیرند که نمی گیرند. عزیم برو خصوصی
♥دختری با نگاهی متفاوت♥
30 بهمن 93 12:35
سلـامــ بـه مینــآآآآ جــون مهــربـــون اخـی چقـدر محمـد امیـن عجلـه داشتـه بیـاد پیـش مـآمـان مهـربـونــش واقعـآ" وقتـی بچـه تـو بیمـارستـان بستـری بشـه و آدمــ یـه بچـه دیگـه هـمـــ داشتـه بـاشـه خیـلـی خیلـی سختــه آجـی خـودممــ همینطـور شـد و دیـدمــــ چقـدر مشکلــه ولـی خـوشبحـالتـون کـه اینقـدر مـامـانــای صبـری هستیـد در مقـابـل مشکلـاتـــــــــ چقـدر جملـه آخـرتـون بـه دلـمـــ نشستــــــــواقعـا" حسـادتـشـون بخـاطـر اینکـه کـه نمیتـوننـد مثـل مـا بـاشــن غصـه نخـور مینـــا جـون خـدا اون بـالـا نشستـه و حـواسـش بـه همـه بنـدهـاش هستـــ فـداتــ مینـــا جـونـمــــــــ فعلــــــــــــآ"
♥دختری با نگاهی متفاوت♥
30 بهمن 93 12:36
راستـی ممنـون مینـــــــــــآآآآآ جـونـمـــ کـه لینکـمـــ کـردی فـدای مهـربـونیـــــــــــــآتـــــــــــ بـا کمــال افتخـار لینکــ شـدی
بابا و مامان
30 بهمن 93 17:12
عزیزم خدا را شکر کن که نی نی خوشگلت سلامته و حرف کسای که ناراحتتون کردن فراموش کن و اهمیتی بهشون نده این جور افراد فرصت طلب تو همه جای زندگی ادمها از خود کم بینیشون حضورشون را به هر صورتی که بتونند اعلان می کنند و بی توجهی به این جلب توجهشون درد بزرگیه براشون امیدتون به خدا باشه و واگذارشون کن به خدا و خدا را شکر کن برا داشتن گلهای قشنگت
آویسا
30 بهمن 93 23:23
عزیزم مینا جووووووووون چقدر اذیت شدی اما خداروشکر تموم شد.با خوندن این پستت اشک تو چشمام حلقه زد امیدوارم هیچ وقت غم نبینی عزیزم.
نفس
1 اسفند 93 11:23
موبارکه چار نفره شدنتون ایشالا صدسال پیش هم خوش و خرم زندگی کنین
مامان مرضیه
2 اسفند 93 1:02
تولد محمددامین مبارک..خدا حفظش کنه..دختر اسکمو در آوردی..بیخیال زیاد توجه نکن...منم همیشه اونجور دلمو میشکونن..خدا رو شکر دخترت و پسرت و همسرت و از همه مهم تر خدا رو داری..