ثمین ساداتثمین سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
سید محمد امینسید محمد امین، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

ثمین عشق مامان وآقا

ده سال پیش در چنین روزی

سلام نازنینم امشب 1392/05/08 سیاهی وتاریکی همه چیز توی خودش گم کرده امشب بیاد قدیم ندیما اومدم زیر آسمون دنبال ماه گشتم وبهش خیره شدم واز ته دل از خدای عزیزمون تشکر کردم که توی ثانیه به ثانیه این چندسال درکنارمون وپابپامون همراهمون بوده ونگاه پر مهرش ازمون دریغ نکرده امشب به همه چیز فکر میکنم به...... آره نازنینم عروسکم به 10سال پیش که مصادف بود با اولین روز ماه رمضون که تقدیر من وآقا برای هم رقم خورد عزیزم چقدر زود گذشت چه روزایی که با هم نداشتیم چه حرفایی که بهم زدیم چه خاطرات تلخ وشیرینی که باهم بوجود اوردیم چه آرزوهایی که داشتیم که الان شده داشتمون چه لبخندها وگریه هایی که در آغوش هم ودرکنارهم تجربه کردیم چه سرنوشتی ...
5 آبان 1392

عید سیده کوچولوی من مبارک باشه خوشگلم

لباس عید بپوش ومیان شهر قلبم بیا که عید بی تو فقط برگه ای ست در تقویم   دختر نازنینم ثمینم روزهای زندگیمان گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی به گرمای وجود پر برکتت درثانیه ثانیه خوشبختیمان ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست ای جان من میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت دلم میخواهد تمام وجودم در دستان تو کودک 21 ماه ام باشدکه معنای کامل آرامش را دریابم وتنها آنجاست که مکان امن عاشقانه های من است بعداََنوشت: عزیزم دختر نازنینم سلام مامان جون امروز هم تمام شد چقدر روز ...
12 آذر 1392

این روزای ما وسه روز سفر پاییزی به مشهد

عزیز جونم نفسم خیلی وقته که از شیرینکاریات  وماجراهایی که برامون اتفاق افتاده ننوشتم اصلا فرصت نشد راستش شب زنده داریامم تموم شده نمیدونم چرا خوبالو شدم و یهوی در کمال تعجب ساعت 12 شب دیگه خوابم برده ،فکرکن قشنگم تو این مدت خیلی خانم شدی دخترنازم به مامانی تو کارای خونه کمک میکنه البته درحد خودت اگه آشغالی تو خونه باشه برمیداری ومیاری میندازی توظرف شویی لیوان آب که میخوری به اصرار میخوای بزاری تو ظرف شویی یا روی میز وسایلت و جمع میکنی ومیبری تو اتاقت و....کلی کاری خوب دیگه ثمین جونم  چندروز هوا خیلی سرد شد ومنم با لباسای زمستونیت میبردمت بیرون ومهمونی کلی خوش تیپ شده بودی وهمش برا مامانی ژست میگرفتی ومودب میش...
12 آذر 1392

هفته پیش بروایت تصویر

عزیزم دخترم نازمن هفته پیش هفته بازی کردن شما با دوستای عزیزت بود اول اینکه جمعه بعدازظهر رفتیم بهشت فضل سر مزار مامانی اما اولش رفتی سوپرمارکت خرید وبعد از اونجارفتیم پیش دو قلو های خاله سمانه شما هم کلی با عروسکاشون بازی کردی وخوش گذروندی یکشنبه بعدازظهرهم رفتیم خونه مامانی خاله سمیرا ودختربرادرش کیانا جون هم اونجا بود کیانا فقط 6روز از شما بزرگتره اما ماشاله خیلی شیرین زبون بود وهمه کلمات تکرار میکرد به شما میگفت تمین اولش یکم خجالت میکشیدی اما بعدش دیگه قلدور شده بودی ودوتایی خونه رو سرتون گذاشته بودید ثمین درحال نای نای کردن ...
12 آذر 1392

ماجرای این ویروس بد

سلام دخترکم بالاخره این روزایی که کلافم کرد داره تمام میشه  عزیزم همه لحظات  با عشق تو سپری میشن الان که دارم برات می نویسم   سرما خوردی  و خوابی... موقع خواب و بیداری  دهنت و باز و بسته میکنی آخه بینیت کیپ شده ... منی که شیرینتر از خواب چیزی سراغ نداشتم   5 روزه   پا به پای نفسهات بیدارم  با هر ناله کردنت تو خواب میمیرم  و زنده می شم  اون شب که تب داشتی دستاتو گرفته بودم تو دستم مدام بوسه میزدم نمی تونستم جلو اشکامو بگیرم  .. دخترکم  مراقب خودت باش  تو برا من وآقا  عزیزترین  موجود عالمی من وآقا  عا...
12 آذر 1392

کودکم روزت مبارک

        عشق مامان وآقا روزت مبارک فرشته کوچولوی من این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب می کنند ، ای کاش وامیدوارم همیشه در چهره ات باقی بمانند ! دنیای کودکانه ، صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم ! روز کودک مبارک . . .  پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن ...
12 آذر 1392

ثمینم زود خوب میشی مامان

سلام نازنینم سلام دخترکم  قربونت برم من الهی عزیزم ،مامانی فدات بشه دلم خیلی گرفته خیلی دوست دارم فقط بشینم وگریه کنم عزیزم از پنج شنبه شب تب کردی ومریض شدی دیروز بردیمت دکتر اما چون جمعه بود متخصص نبود ومجبور شدیم بریم پیش یه دکتر عمومی اما ..... مامانی وقتی امروز صبح بخاطر دل پیچه بیدارشدی و بعدشم بالا اوردی واون چشمای معصومت ریز شده بود وبی حال بود دلم کباب شد قشنگم کاش من مریض میشدم کاش من حال نداشتم کاش...... خیلی ناراحتم دختر نازم مامانی انشاله زود خوب میشی اما وقتی میبینم چقدر ناراحتی وبی حالی نمیتونم به خودم مسلط باشم دیروز همش به این واون زنگ میزدم تا کمک بگیرم  که آقا برگشت گفت تو...
12 آذر 1392

خدایا شکرت که ثمین مفهوم عشق فهمید

 سلام نازنین مامان این هفته هم باخبرای خوبی اومدم پیشت عزیزم این هفته رو با انرژی شروع کردیم ودوتا مجلس عروسی دیگه هم داشتیم وکلی با هم نای نای کردیم شب دوشنبه هم طبق معمول آماده شدیم  که یهویی دیدم ای دل غافل رفتی ولاک قرمز برداشتی ودرش باز کردی ومیخواستی انگشتای پات لاک بزنی که روی پات رنگ آمیزی کردی البته این عکسا مربوط به یه روز دیگه هست بالاخره رفتیم تالار آقا جون اینا هم دعوت بودن وشما با دیدن عمه ومامان پروین کلی خوشحال شدی اولش آروم سر جات نشسته بودی ولی طولی نکشید که شما ول کن نبودی وسریع میرفتی وسط تالار وشروع میکردی به نای نای کردن چند باری گفتم شاید خسته شدی وبغلت...
12 آذر 1392

بیستی بخدا عاشقتم

عزیزم جونم قشنگم دختر نازنینم بیست ماهگیتم تمام شد وشما وارد 21 ماهگی شدی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مبارک باشه از اون جایی که مامانی عاشق عدد 20 هست ونمره 20وکلا هرچی که 20هست عشق منه میگم بیستی بخدا  حالا هم که از لحاظ سنی بیست کامل شدی عاشقتم بیست من مبارک باشه که از هر لحاظ بیستی   بیسته بیسته بیستی                                                 &nb...
12 آذر 1392

هفته آخر تابستان 92

سلام نازگلم این هفته اخر تابستون در حقیقت هفته مجالس شادی برا ما بود چون هر شب مجلس عروسی وتولد برپا بودکه در این مورد تو دوتا پست قبل نوشتم جونم اما در مورد کارهای دیگه که با هم انجام دادیم اینکه این هفته رفتیم خرید و برا دخمتر عزیزم یه جفت کفش ادیداس خریدیم جالب اینکه تا داخل فروشگاه شدیم یه راست رفتی سر وقت همین کفشای مذکور و دیگه دست بردارشون نشدی خواستم چند مدل دیگه رو هم امتحان کنی اما  کفشا رو تو دستت گرفته بودی و می گفتی نه نه وبعد میبردی سمت پاهات و با صدای دلنشینت می گفتی با با یعنی پات کنم  نگو شما نقشه داشتی تا پات کردم راه افتادی بسمت در انگاری اومده بودی هدیه بگیری خندم گرفته بود وسریع اومدم د...
12 آذر 1392