ثمین عشق مامان وآقا

خاطرات فرشته کوچولوی من

لحظه های بی نظیردنیا

پر از حسم، پر از احساس، پر از مهر مادری می تونم ساعتها بشینم و به چهره ی نازش نگاه کنم می تونم ساعتها تو بغلم بگیرمش و شیرش بدم و به حرکاتش توجه کنم و لذت ببرم عاشق وقتایی ام که حریصانه دنبال شیر می گرده، عاشق وقتایی ام که شیر می خوره و با دستش انگشت سبابه ام رو میگیره؛ عاشق لبهای تپلی قرمزشم که بعد از شیر خوردن حسابی پف می کنه و سفید میشه؛ عاشق اون بدن نرمش که تو بغل من مثل یه جوجه نفس نفس می زنه؛ عاشق لبخندها و خنده های یه وریشم که هر چند می گن ارادی نیست ولی حسابی منو شاد می کنه و چهره زیباش رو با نمک- و منو به یه دنیای دیگه می بره؛ به روزهایی میبره که صدای قهقهه اش خونه رو پر از شادی می کنه   ...
17 بهمن 1391

مادرانه

مادر که میشی دیگه نمیفهمی خواب عمیق و کامل شب یعنی چی وقتی بارداری که خوب اوایل حالتهای بد بارداری و بعد هم سنگینی و استرس اینکه رو شکم نخوابم، وقتی نی نی خیلی کوچیکه شیر میخواهد و باید جاشو عوض کنی در چند نوبت، وقتی بزرگتر میشه و اتاقش رو جدا میکنی از استرس مادرانه شبی چند بار باید سر بزنی که مطمئن بشی و دلت آروم بگیره که بچه سر جاشه و کسی نیومده نصف شب اونو از تو تختش ببره، یا اینکه  همش پتو رو میندازه این طرف اون طرف که باید بری صافش کنی که سرما نخوره  مادر که میشی دیگه نمی دونی خوابیدن تا هر وقت که دلت میخواهد یعنی چی چون نی نی بیدار میشه و دوباره شیر میخواهد و باید تر و خشک بشه. بعد هم صبحانه میخواهد و ......
17 بهمن 1391

لحظه شماریای مامان

سلام دخترنازم الان ساعت 10:45شب پنج شنبه 7/10/90 من تنهام،آقای عزیزت وعزیز خودم رفته شاهرود دلم براتون تنگ شده اما بیشتر برای آقات میدونم یه روزی این نامه کنارخودت  می خونم یاد روزایی افتادم که برا آقات نامه می نوشتم درست همینطور شروع می کردم وحالا دارم برای ثمره عشقمون،عشق قشنگمون می نویسم دخترنازمن دقیقا1ماه دیگه توبه این دنیا پا می ذاری ،دنیای قشنگی درانتظارته چون من وآقای خوبت نمی ذاریم زشتی هاشو ببینی. تواین مدت اتفاقای مختلفی افتاد ازروزاولی که متوجه شدم خدای بزرگ تورو به من وابوذرم داد[آره نمیگم آقات چون اول ابوذرمه] تابه امروز درانتظارت هستیم بااینکه ندیدمت امادلمون خیلی برات تنگ شده دنیای قشنگی روازخدابرات آرزود...
17 بهمن 1391

اولین سفر نی نی

سلام عزیزم ماه چهارم بودم که یکاری پیش اومد ورفتیم تهران وازاونجا هم شمال اولین سفر با نی نی ناز ازتهران کلی وسیله ولباسای خشگل خشگل واست خریدیم توی ماشین همش تکون می خوردی ومن همش دستم روی شکمم بود وسوره والعصروتوحید میخوندم آخه میگن بچه صبور میشه ناز گلم اینم عکس مسافرت آقا جات خالی کرده دخترم   در تاریخ 1390/6/28 ...
17 بهمن 1391

گذرزمان

حالا دیگه کم کم داری بزرگ وبزرگتر میشی عزیزم این روزا آقا خیلی هوای من والبته تو رو داره ، از اول خیلی خیلی هوامونو داشت آقات خیلی مهربونه ازهمین الان بهش گفتم اگه بخواد زیاد تحویلت بگیره حسودیم میشه ها نازگلم اولین تکونی که خوردی جلو تلویزیون داشتم شبکه قرآن نگاه میکردم که حست کردم چقدراین روزاجای خالی مامانم بیشتراحساس میکنم کاش بود وای چقدر خوشحال میشد نازنینم کم کم داری سنگین وسنگینترمیشی ومن نمی تونم درست راه برم ،بخوابم ،غذابخورم ،بشینم و.... اما همه اینا قشنگه به داشتن فرشته کوچولویی چون تومی ارزه راستی بقیه وسایل اتاقت وباآقا رفتیم ازمشهد خریدیم ودوتایی اتاقت وچیدیم اینم از اتاق دخترنازمون   &nb...
17 بهمن 1391

بهترین حس دنیا

دیگه کم کم دارم روز به روز وجودت بیشتر حس می کنم ماهای اول کمی حالت تهوع داشتم وازبوی گوشت وپیاز داغ وکباب بدم میومد وقتی میرفتم توآشپزخونه حالم بد میشد خلاصه یه چند ماهی گذشت تادیگه به چیزی حساس نبودم هرماه واسه چکاپ میرفتم دکترخداروشکرهمه چیزخوب خوب پیش میرفت کاملا حس میکردم که تودختری روزی که باخاله میترارفتم سونو واسه تعیین جنسیت دل تودلم نبود آقات شاهرود بود تاموقعی که نوبتم بشه همش به فکراین بودم اگه بگه پسره چقدرتوذوق آقات می خوره تااینکه نوبتم شد وخاله میترافیلم میگرفت یهو دکتره گفت : " سالم ودختر " اونقدر خوشحال شدم که فقط دوست داشتم دکتررو بغل کنم باخوشحالی اومدم وبه آقات زنگ زدم و بهش خبر دادم وکلی خوشحال شد حالا دیگه می ...
16 بهمن 1391

بهترین روز زندگیمون

می خوام از بهترین اتفاق زندگی عاشقانه من وآقات برات بگم  درست 8/03/1390 ساعت 8صبح رفتم آزمایش خون بدم چون مامانی یه حدسایی میزد اما نمی تونست باورکنه وقتی آزمایش دادم وگفتن ساعت 12:30جواب میدن دل تودلم نبود تااینکه راس ساعت رفتم وجواب گرفتم خانمه هیچی نگفت پرسیدم جوابش چیه؟ گفت حامله ای باورم نمی شدبه طرف مطب دکترم رفتم توخیابون زیرلب میخندیدم حتماهرکس من دیده باخودش فکرکرده دیونه ام وقتی واردمطب شدم به منشی گفتم میخوام دکترببینم که..... اونم برگه آزمایش نگاه کردوگفت خوب حامله ای دیگه گفتم حالا چکارکنم  خندید وگفت هیچی بروشیرینی بخروبیار بلاخره بااطمینان خاطر ازمطب اومدم بیرون ورفتم یه مغازه عروسک فروشی یه عر...
16 بهمن 1391

دلنوشته مامان وآقا

زندگی قشنگ ما وقتی داشت یکنواخت میشد خدا یکی از ستاره هاش رو کم کرد و به ما هدیه داد تا زندگی ما روز به روز قشنگ ترو شیرین تر شود وما باهمه وجودمان پاره تنمان عصاره زندگی مان را دوست داریم   ...
16 بهمن 1391